درباره من

برای رها و شاید هم رهایی :

 

رها شاید یک اسم باشه، شایدم کنایه از آزادیه و شایدم اون کلمه ای باشه که هر فردی برای نجات و برداشتن بار سنگین زندگی از روی شونه هاش بهش فکر میکنه تا راه امیدی داشته باشه . برای ما که عادتمون تو زندگی ندیدن نور خداست، اکتفا کردن به کلمه و جملات و اشخاص همیشه یه راه فرار بوده که مقام انسان بودن رو تا پست ترین نقطه ی هستی پایین بکشیم، فقط برای اینکه بتونیم به خودمون بگیم که تو زندگی هدف داریم و تلاش هامون الکی نیست . که به بغلدستیمون بگیم که بالاتریم، که بگیم ازش جلوتریم . “تریم” ” ما ” ….؟! چرا همیشه جمع میبندم ؟ “خودم” “من” ، مضمون این حرفها و نوشته ها جز برای خودم نیست تا شاید کمی از تشنگیمو باهاش بپوشونم تا به خودم و نه به تو و نه به شما ، به خودم بگم که هستم و زنده ام و فقط زنده ام .

 “کاش ای کاش قضاوتی قضاوتی قضاوتی درکار درکار درکار می بود 

مدتهاست که دارم بلند بلند بهش گوش میدم اما چرا رنگی و نشونه ای ازش ندارم و درکش نمیکنم ؟  به یاد ندارم زمانی رو که معتدل بوده باشم ، پر از افراط و پر از تفریط و هر بار به رنگی . اینکه من کجای دنیا ایستادم همیشه یه سوال بوده برای ذهنم و چطور باید این زمزمه رو که میگه ” راه رهایی کجاست این ناخدا را که به دریا پیوسته ست ” به حقیقت نزدیک کنم ، نمیدونم ! همیشه زمزمه هامون زمزمه های رهاییه . تصور میکنیم که اگه میتونستیم پرواز کنیم چقدر خوشبخت می بودیم و فراموش مکنیم این نکته رو که ما “انسانیم” . پر از بدی و پر از بدی و پر از بدی ! این میتونه یه تعریف از دنیا باشه.  اما این بی اعتنایی سخت آزارم میده و تا حد زیادی مچاله م میکنه طوری که من نه راهی به درون دارم و نه بیرون تا کسی صدامو که برای کمک بلند شده بشنوه . با مردم که صحبت میکنم میبینم همه ی افراد یه طورایی بیمارن ، شاید جز همسرم کسی نبوده که این احساس رو بهم نچشونه . فکر میکنم خیلی از این آدما مثل من دنبال راه فرارن ، تا رها شن و اینقدر دست و پا نزنن تا بتونن لبخند بزنن و بگن که شادن . می بینید ؟ ما بیماریم ، هممون . و داریم برای خودمون این رفتارها رو به زندگی تعبیر میکنیم . و مثل روز روشنه که کلاهی بزرگ به سرمون گذاشتیم که جلوی چشمامونو گرفته و پشت سر هم به در و دیوار میخوریم و هر بار که بلند میشیم به خودمون میگیم که این اتفاقا جزئی از زندگیه . ! . ای کاش میشد برای زندگی تعریفی واحد داشت ، اما اونوقت با قصه ی تکرار چیکار میکردیم ؟! میبینید که همیشه دنبال بهونه ام .

 ” انسان بودن دشواری وظیفه است ”

همیشه آرزوی برگشت به بچگیم رو دارم تا یک بار دیگه بتونم احساس صبح بیداری و دویدن روی بلندی خونه برای اینکه بتونم صدای بلند “بوق  کامیون” رو از خودم در بیارم رو احساس کنم ! تا بتونم دوباره موش بکشم ، تا بتونم برای به دست آورن یه ماشین کوچیک اسباب بازی تو دره ها دنبال آشغال بگردم که در عوضش به آرزوهای قشنگم برسم ، برگردم تا یه بار دیگه کابوس های عجیبی رو که میدیدم رو احساس کنم ، اتفاقات و خاطراتی که از من و ذهنم دور نمیشن و همیشه با من بودن . ای کاش راه برگشتی بود . و حالا فقط کاری که از دستم بر میاد اینه که بگم یادش بخیر . و چه یادش بخیری . فکر میکنم آدم ها تو تنهایی هاشون و خلوتشونه که روی دیگشون رو نشون میدن و برای من این اتفاق افتاده که اون روی سکه م داره کم کم صاف میشه ، مثل یه سکه روی ریل راه آهن که قطار از روش گذشته وقتی تو دست میگیریش برجستگی هاشو به سختی تشخیص میدی و تلاش میکنی بفهمی کدوم قسمت سکه سالم مونده . این شاید همون تصویر گذشته ی من باشه . خاطرات چه خوب و چه بد باعث تخریب میشن ، و چقدر سخت و شکنندست مرور خاطرات آدما .

در هر صورت ما محکوم به شیوه جدیدی از زندگی هستیم ، مسیری که ماهها و سالهاست توش قدم گذاشتیم و در حال حرکتیم، مسیری پر از دشواری ، پر از سختی و پر از شادی و پر از خوشبختی ، تا در نهایت بتونیم همه ی اینها رو به زندگی تعبیر کنیم . ما فقط سرگرمیم . ای کاش تغییری باشه . از اینکه فقط به فکر بقا و آرامش باشم کم کم بیزار شدم و چقدر دوست داشتم اندیشه ای رو بسازم، افکاری که به سرنوشت تعبیرش کنم تا اگه نابود شدنی هم هست با دستهای خودم باشه نه به تصمیم کس دیگه ای .اینطوری شاید سبکتر شم موقع رها شدن .

قصه ی پر غصه ای برام میشه ادامه دادن این نوشتار . پس اگه کسی این مطلب رو خوند بهتره به هیچ نتیجه ای در مورد من نرسه و بدونه افکار آدمی مثل همه چیزهای دیگه ی زندگی به سادگی قابل تغییر و انعطاف پذیره و چه بسا نوشته های تکمیلیه بعدیم میتونه همه ی جمله های بالا رو نقض کنه .

به امید روزی که انسان بودن رو تجربه کنیم .

به امید دیدار .

۱۳۸۹/۰۷/۱۰

نظرات بسته است.