جزء از کل – استیو تولتز

فکر میکنم تنها دلیلی اینکه دوستم دارد این است که در دسترسش هستم-جای غلط، زمان غلط . او به همان دلیلی عاشقم است که یک گرسنه رو به مرگ عاشق هر آب زیپویی که جلوش میگذارند –این وسط اصلا بحث دستپخت نیست ، بحث گرسنگی است . در این قیاس من نقش آب زیپو را بازی میکنم .

دوست دارم عاشقش باشم ولی نمیتوانم . خیلی خوشگل است خصوصا وقتی میترسد یا جا میخورد و برای همین هم همیشه میپرم جلوش ، ولی نمیتوانم خودم را وادار کنم دوستش داشته باشم . نمیدانم چرا . شاید به خاطر اینکه او اولین آدم غیر خویشاوند/ غیر پزشکی است که من را بدون لباس و آسیب پذیر دیده. یا شاید چون واقعا از بودن با من خوشحال است- چیزی درونم از اینکه نمیتوانم صرفا با بودنم کسی را خوشحال کنم حرص میخورد، چون بودنم به هیچ درد خودم نخورده .

جزء از کل – استیو تولتز

نظرات بسته است.