برای مادری خسته

هر چقدر ذهنمو ورق میزنم خاطره ای ازش بیاد ندارم جز تصاویر گنگی که تو خاطرم میاد . با لباس هائی رنگارنگ و چهره ای چروکیده . انگار از قدیم همینطور پیر و خسته بوده . انگار این منم که سنم بالا رفته و اون همیشه همینطور پیر بوده . دوست دارم سرم رو به دیوار بکوبم تا خاطراتش به ذهنم برگرده و تصاویر واقعی تر بشن .

غروب خورشید امروز ۳۹ روز رو پشت سر میزارم از مرگ مادر بزرگم . به شدت در قلبم احساس ناراحتی میکنم و روزهای سخت زندگی این زن واقعا آزارم میده . وقتی میبینم چطور در تنهائی به سر میبرد و چطور تو تمام دوران زندگی ش در سختی بود شگفت زده میشم . دوستی تعبیر کرده که اونها به همون روش زندگی عادت کرده بودن اما پس چه چیزی شادی و راحتی آدمهای اونور دنیارو با سختی اینور دنیا تفکیک میکنه . اگه بهشت و جهنمی نباشه چی ؟! شاید اونقدر که برای من روش زندگی ش غیر قابل قبوله برای مادرم اینطور نبوده باشه . اون چیزی که قدیمی هارو از آدمای الان تفکیک میکنه ادب و رفتار خوبشونه و این زن واقعا در رفتارش بی مانند بود .

براش آرزوی آمرزش و آرامش دارم

مادر عزیزم واقعا دوستت دارم و در فقدان نبودنت بسیار غمگینم .

نظرات بسته است.