برای وارطان سالاخانیان

vartan1

وارطان

بهار ، خنده زد و ارغوان شکفت

در خانه ، زیر پنجره ، گل داد یاس پیر

دست از گمان بدار

با مرگ نحس پنجه میفکن

بودن به از نبود شدن خاصه در بهار

وارطان سخن نگفت ؛

سرافراز ، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت

وارطان سخن بگو

مرغ سکوت ، جوجه مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته ست

وارطان سخن نگفت ؛ چوخورشید

از تیرگی درآمد و در خون نشست و رفت

وارطان سخن نگفت

وارطان ستاره بود

یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت

وارطان سخن نگفت

نازلی بنفشه بود ، گل داد و مژده داد:

زمستان شکست” و رفت

.

.

.

پی نوشت:

۱/ شاملو

۲/برای وارطان که دوستش دارم

۳/ انگشت سبابهٔ وارطان را گرفتم و به عقب فشار دادم . وارطان گفت می شکند . من باز هم فشار دادم . لعنتی,حرف نمی‌زد . وارطان گفت : می شکند با تمام نیرویم فشار دادم . صورت وارطان مثل سنگ بود . لب از لب باز نمی‌کرد . باز هم فشار دادم . وارطان گفت : می شکند . خشمگین شدم . مرا مسخره می‌کرد . باز هم فشار دادم . صدایی برخاست . وارطان گفت که دیدی گفتم می ش کند. نگاه کردم انگشت شکسته بود . وارطان به من پوز خند می‌زد“.

نظرات بسته است.