سارا در آئینه

میان خورشید های همیشه زیبایی تو لنگریست

خورشیدی که از سپیده دم همه ستارگان بی نیازم می کند

نگاهت شکست ستمگریست

نگاهی که عریانی روح مرا از مهر جامه ای کرد

بدان سان که کنونم شب بی روزنِ هرگز ،چنان نَماید که کنایتی غمز آلود بوده است

و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگریست

آنک،چشمانی که خمیر مایه ی مهر است

وینک مهر تو ،نبرد افزاری تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم

آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم ،

به جز عظیمت نابهنگامم گزیری نبود.چنین انگاشته بودم

میان آفتاب های همیشه زیبایی تو لنگریست

نگاهت شکست ستمگریست

و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگریست

.

.

.

پی نوشت :

مدتهاست که شاملو می خونم و واقعا هرگز پیش نیومده که حس تکرار بیاد سراغم یا از خوندن نوشته هاش پژمرده شم . تصور می کنم آیدا باید فرد با لیاقتی باشه که اینطور شاملو رو به نوشتن وادار می کنه و برای خودم افسوس می خورم که توانایی این رو ندارم که اونطور که شایسته ست از تو بخاطر محبت هات تشکر کنم سارا .

نظرات بسته است.