چشمان پدرم اشکها را نشناختند
چرا که جهان را هرگز،
با تصور آفتاب
تصور نکرده بودند.
میگفت “عاری” و
خود نمیدانست.
فرزندان گفتند “نع“!
دیری به انتظار نشستند
از آسمان سرودی نیامد
غلادههاشان
بیگفتار
ترانهیی آغاز کرد
و تاریخ
توالی فاجعه شد.”
