
تولدت مبارک
زمین می چرخد و من سرم گیج می رود
چشمان پدرم اشکها را نشناختند
چرا که جهان را هرگز،
با تصور آفتاب
تصور نکرده بودند.
میگفت “عاری” و
خود نمیدانست.
فرزندان گفتند “نع“!
دیری به انتظار نشستند
از آسمان سرودی نیامد
غلادههاشان
بیگفتار
ترانهیی آغاز کرد
و تاریخ
توالی فاجعه شد.”


گفتی که:
«باد، مُردهست!
از جای برنکنده یکی سقفِ راز پوش
بر آسیابِ خون،
نشکسته در به قلعه بیداد،
بر خاک نفکنیده یکی کاخ
باژگون.
مُردهست باد!»
گفتی:
«بر تیزههای کوه
با پیکرش، فرو شده در خون،
افسرده است باد!»
تو بارها و بارها
با زندهگیت
شرمساری
از مردهگان کشیدهای.
(این را، من
همچون تبی
دُرُست
همچون تبی که خون به رگام خشک میکند
احساس کردهام.)
وقتی که بیامید و پریشان
گفتی:
«مُردهست باد!
بر تیزههای کوه
با پیکر کشیده به خوناش
افسرده است باد!»
آنان که سهمشان را از باد
با دوستاقبان معاوضه کردند
در دخمههای تسمه و زرداب،
گفتند در جواب تو، با کبرِ دردِشان:
«زنده است باد!
تازَنده است باد!
توفانِ آخرین را
در کارگاهِ فکرتِ رعدْاندیش
ترمیم میکند،
کبرِ کثیفِ کوهِ غلط را
بر خاک افکنیدن
تعلیم میکند.»(آنان
ایمانشان
ملاطی
از خون و پارهسنگ و عقاب است.)
گفتند:
«باد زنده است،
بیدارِ کارِ خویش
هشیارِ کارِ خویش!»
گفتی:
«نه! مُرده
باد!
زخمی عظیم مُهلک
از کوه خورده
باد!»
تو بارها و بارها
با زندهگیت شرمساری
از مُردگان کشیدهای،
این را من
همچون تبی که خون به رگام خشک میکند
احساس کردهام.
“شاملو”

در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و نه آفتاب
ما بیرون زمان ایستاده ایم
با دشنه تلخی در گرده هایمان
هیچکس با هیچکس سخن نمی گوید
که خاموشی به هزار زبان در سخن است
در مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای
و نوبت خود را انتظار می کشیم
بی هیچ خنده ای
من خدا هستم. امروز من همه مشکلاتت را اداره میکنم . لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم. اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اداره کردن آن نیستی برای رفع کردن آن تلاش نکن . آنرا در صندوق ( چیزی برای خدا تا انجام دهد ) بگذار . همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتی که مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب دنبال (پیگیری) نکن . در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی که الان در زندگی ات وجود دارد تمرکز کن . ناامید نشو ، توی دنیا مردمی هستند که رانندگی برای آنها یک امتیاز بزرگ است. شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی : به مردی فکر کن که سالهاست بیکار است و شغلی ندارد
ممکنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری : به زنی فکر کن که با تنگدستی وحشتناکی روزی دوازده ساعت ، هفت روز هفته را کار میکند تا فقط شکم فرزندانش را سیر کند
وقتی که روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یاس میشوی : به انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده
وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن کمک مایلها پیاده بروی : به معلولی فکر کن که دوست دارد یکبار فرصت راه رفتن داشته باشد
ممکنه احساس بیهودگی کنی و فکر کنی که اصلا برای چی زندگی میکنی و بپرسی هدف من چیه ؟ شکر گذار باش . در اینجا کسانی هستند که عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافی برای زندگی کردن نداشتند
وقتی متوجه موهات که تازه خاکستری شده در آینه میشی : به بیمار سرطانی فکر کن که آرزو دارد کاش مویی داشت تا به آن رسیدگی کند .
ای کاش آب بودم
گر می شد آن باشی که خود می خواهی.ــ
آدمی بودن
حسرتا!
مشکلی ست در مرز ناممکن. نمی بینی؟
ای کاش آب بودم ــبه خود می گویم ــ
نهالی نازک به درختی گشن رساندن را
تا به زخم تبر بر خاک اش افکنند
درآتش سوختن را؟
یا نشای سست کاجی را سرسبزی جاودانه بخشیدن
از آن پیش تر که صلیبی ش آلوده کنند
به لخته لخته ی خونی بی حاصل؟
یا به سیراب کردن لب تشنه یی
رضایت خاطری احساس کردن
حتا اگرش به زانو نشانده اند
در میدانی جوشان از آفتاب و عربده
تا به شمشیری گردن اش بزنند؟
حیرتت را برنمی انگیزد
قابیل برادر خود شدن
یا جلاد دیگراندیشان؟
یا درختی بالیده نابالیده را
حتا
هیمه یی انگاشتن بی جان؟
می دانم می دانم می دانم
بااین همه کاش ای کاش آب می بودم
گر توانستمی آن باشم که دل خواه من است.
آه
کاش هنوز
به بی خبری
قطره یی بودم پاک
از نم باری
به کوه پایه یی
نه در این اقیانوس کشاکش بی داد
سرگشته موج بی مایه یی.