.
.
.
.
فکر میکنم اینبار هم مثل همیشه باشه ، نمیدونم درسته گفتنش یا نه اما مشکل اینجاست که خدارو از خودم دور کردم و شاید فکر کردم بیشتر از اون متوجه میشم . تو قسمتی از نوشته هاش میگه :
.
.
.
من بینوا بندگکی سر به راه نبودم
و راه بهشت مینوی من، بز رو طوع و خاکساری نبود.
مرا دیگرگونه خدایی میبایست، شایستهی آفرینهای که نوالهی ناگزیر را گردن کج نمیکند!
و خدایی دیگر گونه آفریدم!
دریغا شیرآهن کوه مردا که تو بودی، و کوهوار پیش از آنکه به خاک افتی، نستوه و استوار، مرده بودی
اما نه خدا و نه شیطان!
سرنوشت تو را بتی رقم زد، که دیگران میپرستیدند!
بتی که دیگرانش میپرستیدند.

