سمفونی مردگان – عباس معروفی

حالا جلوی چشم هاش روی موزائیک های سرد بیمارستان خوابیده بود . گفته بود : کاش آدم میتوانست با مرگ مبارزه کند.

گفتم چه جوری ؟

گفت جوری که نخواهد بمیرد . یک تقلای حسابی .

گفتم : ممکن نیست مرگ هم همیشه یک جور نیست . هر دفعه شکل تازه ای دارد .

.

.

.

سمفونی مردگان – عباس معروفی

جزء از کل – استیو تولتز

فکر میکنم تنها دلیلی اینکه دوستم دارد این است که در دسترسش هستم-جای غلط، زمان غلط . او به همان دلیلی عاشقم است که یک گرسنه رو به مرگ عاشق هر آب زیپویی که جلوش میگذارند –این وسط اصلا بحث دستپخت نیست ، بحث گرسنگی است . در این قیاس من نقش آب زیپو را بازی میکنم .

دوست دارم عاشقش باشم ولی نمیتوانم . خیلی خوشگل است خصوصا وقتی میترسد یا جا میخورد و برای همین هم همیشه میپرم جلوش ، ولی نمیتوانم خودم را وادار کنم دوستش داشته باشم . نمیدانم چرا . شاید به خاطر اینکه او اولین آدم غیر خویشاوند/ غیر پزشکی است که من را بدون لباس و آسیب پذیر دیده. یا شاید چون واقعا از بودن با من خوشحال است- چیزی درونم از اینکه نمیتوانم صرفا با بودنم کسی را خوشحال کنم حرص میخورد، چون بودنم به هیچ درد خودم نخورده .

جزء از کل – استیو تولتز

مردی به نام اوه

مردی به نام اوه – فردریک بکمن


دوست داشتن یه نفر مثه این می مونه که آدم به یه خونه اسباب کشی کنه. اولش آدم عاشق همه چیزهای جدید میشه، هر روز صبح از چیزهای جدیدی شگفت زده میشه که یکهو مال خودش شده اند و مدام میترسه یکی بیاد توی خونه و بهش بگه که یه اشتباه بزرگ کرده و اصلا نمیتونسته پیش بینی کنه که یه روز خونه به این قشنگی داشته باشه، ولی بعد از چند سال نمای خونه خراب میشه، چوب هاش در هر گوشه و کناری ترک میخورن و آدم کم کم عاشق خرابی های خونه میشه. آدم از همه سوراخ سنبه ها و چم و خم هایش خبر داره. آدم میدونه وقتی هوا سرد میشه، باید چیکار کنه که کلید توی قفل گیر نکنه، کدوم قطعه های کف پوش تاب میخوره وقتی آدم پا رویشان میگذاره و چه جوری باید در کمدهای لباس را باز کنه که صدا نده و همه اینا رازهای کوچکی هستن که دقیقا باعث میشن حس کنی توی خونه خودت هستی.

عشق از دست رفته هنوز عشق است، فقط شکلش عوض می شود. نمیتوانی لبخند او را ببینی یا برایش غذا بیاوری یا مویش را نوازش کنی یا او را دور زمین رقص بگردانی. ولی وقتی آن حس ها ضعیف می شود،حس دیگری قوی می شود. خاطره. خاطره شریک تو می شود. آن را می پرورانی. آن را میگیری و با آن می رقصی. زندگی باید تمام شود، عشق نه.

ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد

در دنیائی که هرکسی،به هر بهائی، برای بقایش میجنگد،در مورد رفتار کسانی که تصمیم میگیرند بمیرند، چه قضاوتی میشود کرد ؟

هیچ کس نمیتواند قضاوت کند.

هر کسی وسعت رنج خود را میشناسد، و میزان فقدان معنای زندگی اش را .