سیاهی

و این بود سرگذشت مردی که هیچ کس نبود، با اینهمه تو گویی اگر نبود، هیچ کس نبود

سر گذشت کودکی که به سر انگشت پا، هرگز دستش به شاخه آرزویی نرسید

سرگذشت مردی که می خواست به کودکی اش برگردد، کفش برگشت برایش کوچک بود، در جاده ماند و… مرد.

چه تاریکی غم انگیزی !  روی یه پا مثل لک لک ایستادم . پاهام خسته ست . به چراغ پر نوری که روبروم روشه نگاه میکنم و با همه ی توانی که دارم سعی میکنم از خودم دور کنم ذهن خیالبافم رو . چیزی برای است دست دادن نیست مگر باریکه نفسی  و صدای بچه گانه ای که هر شب ازم استقبال میکنه امیدی نیست . گاهی باید موسیقی رو با صدای بلند شنید تا صدای مرگ رو از خودت دور کنی . امشب با خودم این سرود رو تکرار میکنم .

به ساعت نگاه میکنم

حدود ۳ نصف شب است

چشم میبندم که مبادا چشمانت را

از یادت برده باشم

و طبق عادت کنار پنچره میروم

سوسوی چند چراغ مهربان

و سایه های کشتزار شبگردان

خمیده و خاکستری

گسترده بر حاشیه ها

و صدای هیجان انگیز چند سگ

و بانگ آسمانی چند خروس

از شوق به هوا میپرم چون کودکیم

و خوشحالم که هنوز

معمای سبز رودخانه از دور

برایم حل نشده بود

آری از شوق به هوا میپرم

و میدانم که

سال هاست که مرده ام.

از چنین بی نقشه رفتن تن نفرسودت؟

مرغ باران می کشد فریاد دائم:

- عابر! ای عابر!

جامه ات خیس آمد از باران.

نیستت آهنگ خفتن

یا نشستن در بر یاران؟ …

ابر می گرید

باد می گردد

و به خود این گونه در نجوای خاموش است عابر:

- خانه ام، افسوس!

بی چراغ و آتشی آنسان که من خواهم، خموش و سرد و تاریک است.

“شاملو”

لوح گور

روزهای پر از بهانه، و روزهای پر از تردید . آینده ای مبهم . پر از شک و دلهره . تنها سهم من از زندگی دلهره بود و حالا مثل اینکه این کابوس دوباره تکرار شده . شب های بیخوابی من بی بهانه نبود . عرق سردی روی صورتم افتاده . کاش تمام این اتقاق ها خواب باشه . کاش تو ذهنم ای کاشی نبود . آخ ای کاش همه ی این اتفاق ها خواب باشه .

*”نه در رفتن حرکت بود

نه درماندن سکونی


شاخه ها را از ریشه جدایی نبود


و باد سخن چین


با برگ ها رازی چنان نگفت


که بشاید.”

من به یک تولد دوباره نیازمندم، به یک شروع دوباره ، به یک امید تازه، به شنیدن حرفی که دروغ نباشه . چقدر هر آدم در درون خودش حقیره . من در زمان نامناسب، در مکانی نامناسب و با انسان های نامناسبی گذران زندگی داشتم . حالا درک میکنم با ذره ذره موادی که درون سرم قرار داره مطلبی رو که نقل میکنن علی (ع) سرش رو در چاه میکرد و حرف میزد چه تنهائی وحشت ناکی رو میگذروند . دلایل زیادی هست که انسان رو به زندگی برمیگردونه اما گاهی اوقات به این فکر میکنی  که این دلایل کافی نیستن چرا که تو کمبود خواب داری . چرا که گاهی اوقات تمام چاهای دنیا سرشون بسته میشه و نمیدونی حرفت رو به کی بسپاری تا باد سخن چین از  آب در نیاد و حتی گاهی اوقات دیواری هم نیست سرت رو به اون بکوبونی . گاهی اوقات هیچ بهانه ای برای ادامه دادن نداری .

.

.

.

پی نوشت:

  1. *”شاملو”
  2. ساعت ۲٫۲۳ صبح

درد

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد. این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند. و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند: زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی به وسیله افیون و مواد مخدره است. ولی افسوس که تأثیر این گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید!!!

” صادق هدایت از کتاب بوف کور”

حقیقت نهفته

در زندگی لحظاتی هست که آرزویی جز نبودن نداری / کاش در این لحظه ها نبودن سهم من از زندگی می بود .

گاه آنچه مارا به حقیقت میرساند خود از آن عاریست….
زیرا تنها حقیقت است که رهایی میبخشد.

فصل دیگر

  بی آن که دیده بیند ،
                             در باغ
احساس می توان کرد
در طرح پیچ پیچ مخالفسرای باد
یأس موقرانه برگی که
                               بی شتاب
برخاک می نشیند.
 
بر شیشه های پنجره
آشوب شبنم است .

ره بر نگاه نیست
تا با درون در آئی و در خویش بنگری .

با آفتاب و آتش
                        دیگر
گرمی و نور نیست ،
تا هیمه خاک سرد بکاوی 
                                        در
                                           رؤیای اخگری
 
این
 فصل دیگری ست
که سرمایش
                    از درون
درک صریح زیبایی را
                                   پیچیده می کند .

یادش به خیر پائیز
                         با آن
توفان رنگ و رنگ
                           که بر پا
در دیده می کند !
 
هم برقرار منقل ارزیز آفتاب
خاموش نیست کوره
                            چو دیسال :
خاموش
خودم
منم!

مطلب از این قراراست :
چیزی فسرده است و نمی سوزد
                                              امسال
در سینه
در تنم!

“شاملو”

ای کاش می تونستم بخوابم

تمایل به تنهایی با تنهایی مطلق خیلی متفاوته. با دوری از محرک هایی که منو به زندگی ترغیب میکرد روز به روز احساس بد و بدتر بودن بهم دست میده . احساس خلاء در وجودم ، شیارهای بزرگ اما نامرئی در روحم، همراه با سختی این روزهای پر از تردیدم سخت ترین لحظه هارو برام به همراه داره . تمایل به اعترافی دردآور در وجودم هست، چیزی شبیه به ترس و فرار از واقعیت . دوست دارم تمام این ثانیه هارو که در گذر ذهنم در جریانه نابود کنم و نوئی نبودن رو تجربه کنم ، دوست داشتم نمیتونستم فکر کنم تا از بند خیال رهائی پیدا کنم خیالی که جز خودم هیچکس نمیتونه سهیمم باشه . دارم روزهائی شبیه به حماقت رو میگذرونم ، کمی که فکر میکنم میبینم دقیقا منظورم همین جمله ای هست که نوشته م چرا که اگه بخوام شکلی از حماقت ترسیم کنم هیچ چیز نسیبم نمیشه چرا که آدمی نه در واقعیت بلکه در خیال خودش انسان باهوشیه . میخوام تمام این لحظات رو با یه لحظه سادگی عوض کنم اما انگار سادگی دروغینی که در وجودم شکل گرفته توانائی این مبارزه رو نداره .

نه لباسی به تنم هست و نه کلاهی به سرم ، در روحم جز حماقت و دروغ هیچ نیست . نمیدونم . نه دوست دارم جایی برم و نه دوست دارم که بمونم . از آشفتگی ذهن بیزارم چون روزهای زندگیمو پر از تردید مسئله بودن یا نبودن میکنه . با این همه باز با تمام وجودم دوست دارم زندگی کنم .

چقدر سرسخت و کنه ماننده این لحظه های من . کاش هیچوقت خوابی در کار نبود تا صبح پرخیالی هم نباشه، کاش می تونستم بخوابم، یه خواب واقعی بدون تردید . کاش میتونستم بخوابم بدون کابوس، بدون انزوا طلبی و بدون دروغ . ای کاش می تونستم بخوابم .

دلتنگی

دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای میخواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد

و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته میماند….

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتیهای بر زبان نیامده….

تنهائی

.

.

حالا دیگه میدونم نزدیک شدن هیچوقت معنیش رسیدن نیست.

خواب

مرد زود به تخت خواب می رود، اما خوابش نمی برد. غلت می زند.ملحفه ها را می اندازد. سیگاری روشن می کند. کمی مطالعه می کند. دوباره چراغ را خاموش می کند. اما باز نمی تواند بخوابد. ساعت سه صبح بلند می شود. در ِ خانه ی دوست و همسایه اش را می زند، پیش او درد دل می کند و به او می گوید که خوابش نمی برد. از او راهنمایی می خواهد. دوستش پیشنهاد می کند که قدمی بزند. شاید خسته شود.بعد باید جوشانده ی برگ زیرفون بنوشد و چراغ را خاموش کند. همه ی این کارها را می کند اما باز خوابش نمی برد. بلند می شود این بار به سراغ پزشک می رود. پزشک هم طبق معمول  حرف هایی می زند و مرد باز هم نمی تواند بخوابد. ساعت شش ِ صبح تپانچه ای را پر می کند و مغزش را متلاشی می کند. مَرد مُرده است اما هنوز  خوابش نمی برد. بی خوابی خیلی بد پیله می کند .


ویرخیلیو پینی یرا /برگردان اسدالله امرایی