۳۰ سال حماقت

راه حل ۳۰ سال حماقت بستن چشم و بستن دهان و بستن دریچه خیال خواهد بود .

حقیقت یا رویا

من فکر میکنم رویای انسان دست یافتنی ترین خواسته ش خواهد بود زندگی روزمره ما مجموعه زنجیره ای از خواسته های همیشگی ماست ، مجموعه خیال هائی که تمام عمر در سر داریم . حتی کوچکترین تصور روزی به حقیقت خواهد پیوست امری که من اون رو سرنوشت دست نویس توسط انسان میدونم/ بنابراین داشتن بینش و درایت شخصی توسط هر فرد به صورت تجربه ای جداگدانه نه کپی از عقاید دیگران برای شناسائی طریقت لازمه ش فقط و فقط ستم به روح و کشتن نفس انسان خواهد بود تا بتونیم به معرفت برسیم . طی کردن ۴۰ اصل شمس تبریزی سر انجامش رسیدن به آزادی و حقیقت خواهد بود اما راهی که امروز در خیال خودم بهش بها دادم روزی طناب دار من خواهد شد .

رویای زندگی در بهشت رویای همه ی ماست اما بهشت زمانی معنی داره که میوه ممنوعه ای هم توش باشه . دلهره خوردن میوه بهشتی و سقوط از آسمان به آدمیزاد انگیزه میده وگرنه یکنواختی روند ادامه دار زندگی پوچ خواهد بود . انسان بدون خدا هیچ خواهد بود اما بدون انجام گناه لوچ خواهد شد .

خطرناکترین اتفاق زندگی افشای افکار انسان و اعتماد به دیگران بوده و هست که البته برای آدمیزادی چون من که خواسته ام بهشت نیست افشای حقیقت تنها راه حل چالش مسیح بودن خواهد بود .

شعری برای دخترم و همسرم

کودکان توامان آغوش خویش

سخن ها می توانم گفت

غم نان اگر بگذارد.

نغمه در نغمه درافکنده

ای مسیح مادر، ای

خورشید!

از مهربانی بی دریغ جانت

با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.

***

رنگ ها در رنگ ها دویده،

ای مسیح مادر ، ای خورشید!

از مهربانی بی دریغ جانت

با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.

***

چشمه ساری در دل و

آبشاری در کف،

آفتابی در نگاه و

فرشته ای در پیراهن

از انسانی که توئی

قصه ها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.

 

……

از دستهای گرم تو :احمد شاملو

دیریست عابری نگذشته ست ازین کنار

دیریست عابری نگذشته ست ازین کنار

کز شمع او بتابد نوری ز روزن ام .

فکرم به جست و جوی سحر راه می کشد

اما سحر کجا!

در خلوتی  که هست؛

نه شاخه ای زجنبش مرغی خورد تکان

نه باد روی بام و دری آه می کشد.

حتی نمی کند سگی از دور شیونی

حتی نمی کند خسی از باد جنبشی

غول سکوت می گزدم با فغان خویش

ومن درانتظار

که خواند خروس صبح!

کشتی به شن نشسته به دریای شب مرا

وز بندر نجات

چراغ امید صبح

سوسو نمی زند .

احمد شاملو

برای مادری خسته

هر چقدر ذهنمو ورق میزنم خاطره ای ازش بیاد ندارم جز تصاویر گنگی که تو خاطرم میاد . با لباس هائی رنگارنگ و چهره ای چروکیده . انگار از قدیم همینطور پیر و خسته بوده . انگار این منم که سنم بالا رفته و اون همیشه همینطور پیر بوده . دوست دارم سرم رو به دیوار بکوبم تا خاطراتش به ذهنم برگرده و تصاویر واقعی تر بشن .

غروب خورشید امروز ۳۹ روز رو پشت سر میزارم از مرگ مادر بزرگم . به شدت در قلبم احساس ناراحتی میکنم و روزهای سخت زندگی این زن واقعا آزارم میده . وقتی میبینم چطور در تنهائی به سر میبرد و چطور تو تمام دوران زندگی ش در سختی بود شگفت زده میشم . دوستی تعبیر کرده که اونها به همون روش زندگی عادت کرده بودن اما پس چه چیزی شادی و راحتی آدمهای اونور دنیارو با سختی اینور دنیا تفکیک میکنه . اگه بهشت و جهنمی نباشه چی ؟! شاید اونقدر که برای من روش زندگی ش غیر قابل قبوله برای مادرم اینطور نبوده باشه . اون چیزی که قدیمی هارو از آدمای الان تفکیک میکنه ادب و رفتار خوبشونه و این زن واقعا در رفتارش بی مانند بود .

براش آرزوی آمرزش و آرامش دارم

مادر عزیزم واقعا دوستت دارم و در فقدان نبودنت بسیار غمگینم .

مرسانا

۱۳۹۳/۱۰/۰۶

.

.

.

مرسانا

دلم گرفته است

دلم گرفته است … دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم!

چراغ های رابطه تاریکند! چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد…

پرواز را به خاطر بسپار! پرنده مردنی ست !

دلهره

نگرانم

خسته م

و دلهره دارم .

تنهائی

هر کسی

بهتر از هیچ کسه .

تو این گرگ و میش بی حاصل

حتا مار

که وحشتو رو زمین می پیچونه و می غلتونه

به ز هیچکسه

تو این سرزمین غمزده …

از : لنگستون هیوز

ترجمه از : احمد شاملو

Restart

Restart