به یاد دوستان ناشناخته ام

از زنده یاد احمد شاملو برای دوستان ناشناخته ام :

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،

لبخندی به ازای هر اشک ،

دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،

نغمه ای شیرین به ازای هر آه ،

و اجابتی نزدیک برای هر دعا  .

جمله نهایی :  عیب کار اینجاست که من  ” آنچه هستم ”  را  با   ” آنچه باید باشم ”  اشتباه می کنم ،  خیال میکنم  آنچه  باید  باشم  هستم،   در حالیکه  آنچه  هستم نباید  باشم .

حسین پناهی

p62-Hosein Panahi

۸ ساعت زندگی

p61

هشت ساعت زندگی .

اول فکر میکرم که شاید نبودش آرامش برای همه باشه ، چرا که گفته بودند بودنش شاید عذاب خدا باشه ، اما حالا که دیدمش … . نمیدونم، شایدم توهم ذهن خودم باشه . نوشته بودن :

متولد : ۸۹/۰۸/۱۸

مرگ: ۸۹/۰۸/۱۸

مدت زندگی : ۸ ساعت

نمیشه . نمیتونم افکارم رو جمع کنم .  این پست برای این بوده تا جایی تو این دنیا ۸ ساعت زندگیه فرشته ی کوچیکی که حالا دیگه بین ما نیست ثبت شده باشه چرا که تصور نمیکنم جز این اینجا حتی روی مچاله کاغذی نشونه ای ازش مونده باشه .  برای خانواده ش آرزوی صبر ، و برای خودم آرزوی درک حقیقت رو دارم .

برای وارطان سالاخانیان

vartan1

وارطان

بهار ، خنده زد و ارغوان شکفت

در خانه ، زیر پنجره ، گل داد یاس پیر

دست از گمان بدار

با مرگ نحس پنجه میفکن

بودن به از نبود شدن خاصه در بهار

وارطان سخن نگفت ؛

سرافراز ، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت

وارطان سخن بگو

مرغ سکوت ، جوجه مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته ست

وارطان سخن نگفت ؛ چوخورشید

از تیرگی درآمد و در خون نشست و رفت

وارطان سخن نگفت

وارطان ستاره بود

یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت

وارطان سخن نگفت

نازلی بنفشه بود ، گل داد و مژده داد:

زمستان شکست” و رفت

.

.

.

پی نوشت:

۱/ شاملو

۲/برای وارطان که دوستش دارم

۳/ انگشت سبابهٔ وارطان را گرفتم و به عقب فشار دادم . وارطان گفت می شکند . من باز هم فشار دادم . لعنتی,حرف نمی‌زد . وارطان گفت : می شکند با تمام نیرویم فشار دادم . صورت وارطان مثل سنگ بود . لب از لب باز نمی‌کرد . باز هم فشار دادم . وارطان گفت : می شکند . خشمگین شدم . مرا مسخره می‌کرد . باز هم فشار دادم . صدایی برخاست . وارطان گفت که دیدی گفتم می ش کند. نگاه کردم انگشت شکسته بود . وارطان به من پوز خند می‌زد“.

به بهانه ی دهمین سالگرد مرگ شاملو

shamlo1

بیتوته‌ء کوتاهی است جهان
در فاصله‌ء گناه و دوزخ
خورشید
همچون دشنامی برمی‌آید
و روز
شرمساری جبران‌ناپذیری‌ست
آه، پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی

درختان
جهل معصیت‌بار نیاکانند
و نسیم
وسوسه‌ای است نابکار
مهتاب پاییزی
کفری‌ست که جهان را می‌آلاید

چیزی بگوی، پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی
هر دریچه‌ء نغز
بر چشم‌انداز عقوبتی می‌گشاید
عشق
رطوبت چندش‌انگیز پلشتی است
و آسمان
سرپناهی
تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشت خویش
گریه ساز کنی
آه
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی
هرچه باشد

چشمه‌ها
از تابوت می‌جوشند
و سوگواران ژولیده آبروی جهانند

عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندترانند

خامش منشین
خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه شوم

از عشق
چیزی بگوی .

به یاد سینا غلامی و یوسف رضایی

25owfic

در نیست

راه نیست

شب نیست

ماه نیست

نه روز و نه آفتاب

ما بیرون زمان ایستاده ایم

با دشنه تلخی در گرده هایمان

هیچکس با هیچکس سخن نمی گوید

که خاموشی به هزار زبان در سخن است

در مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای

و نوبت خود را انتظار می کشیم

بی هیچ خنده ای