حیوان

انسان ها با هم متفاوتند / هر شخصی دو رو داره / بد و خوب /  چپ و راست / سیاه و سفید / مهربان و خونخوار و …

من معترفم که قالب سیاهی در من بیشتر اوقات پیروزه و من در تنهائی تبدیل به حیوان میشوم .

تمام .

فریادی و دیگر هیچ

شاید دیدن این گروه از بچه ها یه تصویر عادی باشه که در ذهن ما مثل عادت شده . هیچوقت جرات ایستادن و کمک رسوندن به این دست از آدمها رو نداشتم و ذهنم رو با گفتن اینکه حتما خانواده ای داره و شب اونجا استراحت میکنه آروم میکنم / برداشتی که هیچوقت به ذهنم اجازه ندادم عکسش رو تصور کنه / زندگی حیوانی یعنی همین .

خودمونیم، ظاهرم به شکل آدمه باطنن بیشتر به حیوون شبیهم .

می خواهم آب شوم

می خواهم آب شوم
در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
که هیچ چیز با آن به عناد برنخیزد

ایمان

می بایدکه خود را از دام اوهام برهانیم
گر بر ان سریم که همه چیزی را
دریابیم
می باید
ایمان داشت که
به هنگام
-تنها-
از نیروی فرزانگی
خویش
مدد جست .

پرسش و پاسخ

ــ در بُن و برمینگهایم
کیپ‌تان و آتلانتا
ژوهانسبورگ و واتز
گرد بر گرد زمین
به مبارزه برخاستن و جنگیدن و بر خاک افتادن…
چرا؟
ــ برای فراچنگ آوردن دنیا.
ــ جُستن و امید بستن و به انتظار نشستن…
برای چه؟
ــ برای فراچنگ آوردن دنیا.
ــ رویاها تکه‌تکه می‌شود
چرا سر تسلیم پیش نیاوریم؟
ــ دنیا را فراچنگ باید آورد.
ــ اما چنین انگارید که من آن را نمی‌خواهم،
چرا به دستش آرم؟
ــ تا دیگر بارش بسازی!

لنگستون هیوز

سید علی صالحی

نه من سراغ شعر می‌روم
نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به شادمانی می‌نگرم ری‌را
هرگز تا بدین پایه بیدار نبوده‌ام.

از شب که گذشتیم
حرفی بزن سلامنوش لیمویِ گَس!

نه من سراغ شعر می‌روم
نه شعر از منِ ساده سراغی گرفته است
تنها در تو به حیرت می‌نگرم ری‌را
هرگز تا بدین پایه عاشق نبوده‌ام
پس اگر این سکوت
تکوین خواناترین ترانه‌ی من است
تنها مرا زمزمه کن ای ساده، ای صبور!

حالا از همه‌ی اینها گذشته، بگو:
راستی در آن دور دستِ گمشده آیا
هنوز کودکی با دو چشمِ خیس و درشت، مرا می‌نگرد؟!

ابر

می‌خواهم آب شوم در گستره افق

می‌خواهم آب شوم در گستره افق
آنجا که دریا به آخر می‌رسد و آسمان آغاز می‌شود،
می‌خواهم با هر آنچه
مرا در بر گرفته یکی شوم،
حس می‌کنم و می‌دانم
دست می‌سایم و می‌ترسم ،
باور می‌کنم و امیدوارم که هیچ چیز
با آن به عناد بر خیزد ،
می‌خواهم آب شوم در گستره افق،
آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز می‌شود.

***

پس از سفرهای بسیار

و عبور از فراز و فرود امواج این دریایِ طوفان خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم،
بادبان بر چینم،
پارو وا نهم،
سکان رها کنم،
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو گیرم،
آغوشت را باز یابم،

استواری امن زمین را زیر پای خویش!!

“مارگوت بیکل”

پرواز

روزی ما دوباره کبوترهایمان را
پرواز خواهیم داد
و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که نباشم .

پند

در میان شما کیست که صد گوسفند داشته

باشد و یکی از آن ها گم شود که آن

نود و نه را در صحرا وا نگذارد و از پی آن گم شده نرود تا آن را بیابد؟

(انجیل لوقا/باب ۱۵/آیه ی ۴)