خلیل جبران “نامه های عاشقانه یک پیامبر” (۱)

۱۰ نوامبر ۱۹۱۱

یک ترانه کهن عربی این گونه آغاز می شود : »فقط خدا و خود من آن چرا که در قلبم میگذرد، می دانیم « . امروز ، پس از خواندن آن چه برایم نوشته ای ، می توانم به این ترانه چنین بیفزایم: فقط خداوند ، من و ماری آن چه را که در قلبم می گذرد ، می دانیم .

دوست دارم سینه ام را بشکافم، قلبم را از آن بیرون بکشم و در دستانم بگیرم تا همه بتوانند آن را ببینند . زیرا انسانی که خود را برای خویشتن آشکار می کند ، آرزویی شگرف تر ار آن ندارد که دیگران درکش کنند .

همه ما اشتیاق دیدن نوری را داریم که پشت در است ، دوست داریم این نور به میان اتاق ، به پیش روی همه بیاید .

اولین شاعر جهان باید بسیار رنج برده باشد ، آن گاه که تیر و کمانش را کنار گذاشت و کوشید برای یارانش آن چه را که به هنگام غروب خورشید احساس کرده ، توصیف کند_ و کاملا محتمل است که این یاران ، آن چه را که گفته است به سخره گرفته باشند . لیک او باز چنین می کند ، چون هنر راستین می خواهد هنرمند در آشکاری اش بکوشد . هیچ کس نمی تواند به تنهایی از زیبایی ای که درک می کند ، لذت ببرد .

و این گونه است که زندگانی ، در ما دو تن که در جستجوی مطلق هستیم و برای انزوای مطلق خود باغی می سازیم ، شوری ژرف به جای می گذارد تا با تمام وجودمان از هر لحظه لذت ببریم .

پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنیست

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم میکنیم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند.

delhoreh50delhoreh50-2delhoreh50-3

.

.

.

.

.

پی نوشت :

اینا فرشته های کوچیکی هستن که مبتلا به سرطان هستن و آدم رو به فکر فرو می برن / شاید واقعا آفریده شدن که ما ببینیمشون و به خودمون فکر کنیم . و حقیقتا برای این تصاویر توضیحی نمیتونم بدم و از خدا میخوام تا همه ی بچه ها و همه ی مریضارو شفا بده .

این آدرس سایت محک هستش برای کمک به این فرشته ها . اما نه…، برای کمک به خودمون .

سایت دیگه ای هم هست که فکر کنم به درد همه بخوره البته اگه واقعا بتونیم برای یه لحظه به اهدای عضو فکر کنیم .

به بهانه ی دهمین سالگرد مرگ شاملو

shamlo1

بیتوته‌ء کوتاهی است جهان
در فاصله‌ء گناه و دوزخ
خورشید
همچون دشنامی برمی‌آید
و روز
شرمساری جبران‌ناپذیری‌ست
آه، پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی

درختان
جهل معصیت‌بار نیاکانند
و نسیم
وسوسه‌ای است نابکار
مهتاب پاییزی
کفری‌ست که جهان را می‌آلاید

چیزی بگوی، پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی
هر دریچه‌ء نغز
بر چشم‌انداز عقوبتی می‌گشاید
عشق
رطوبت چندش‌انگیز پلشتی است
و آسمان
سرپناهی
تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشت خویش
گریه ساز کنی
آه
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی
هرچه باشد

چشمه‌ها
از تابوت می‌جوشند
و سوگواران ژولیده آبروی جهانند

عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندترانند

خامش منشین
خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه شوم

از عشق
چیزی بگوی .

خنیاگر

لطفا آروم بخون و با حوصله این پست رو تا هم همرنگ بشی، تا هم همصدا بشی تا با من همنفس باشی :

آن که می گوید دوست ات می دارم

خنیاگر غم گینی است

که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را

زبان سخن بود.

هزار کاکولی ی شاد

در چشمان توست

هزار قناری ی خاموش

در گلوی من.

عشق را

ای کاش زبان سخن بود.

آن که می گوید دوست ات می دارم

دل انده گین شبی است

که مه تاب اش را می جوید.

ای کاش عشق را

زبان سخن بود.

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره ی گریان

در تمنای من.

عشق را

ای کاش زبان سخن بود.

“شاملو”

پی نوشت :

۱/ برای سارا

۲/ چقدر ماه رمضون بدون ربنای شجریان غریبست برام .

۳/ بازدید کننده ی زیادی نداره نوشته هام ولی حقیقتش اینه میخوام برای یه آدمی که دور از خانوادش و تو شرایط بسیار بدی از دنیا رفته فاتحه بخونید / حقیقتش از مرگ این آدم که تاحالا تو عمرم حتی ندیدمش غمگینم و نمیدونم چرا این طور مردن رو نمیتونم بپذیرم . خدا بیامرزتش . خدا هممونو بیامرزه .

تمنای وصال

برای بعضی از سروده ها نمیشه توضیحی داد / با احترام زیادی که برای تمام سنتی ها قائلم و فکر می کنم بدون صداشون ایرانی بودن هم معنی نداره  نسبت به مختاباد همیشه احساس وابستگی عجیبی  دارم و صداش یه جوری همیشه مرهم بوده ، نه افراط بوده نه تفریط زندگی . شعری از شیخ بهائی ، با صدای مختاباد رو برای دانلود گذاشتم تا همیشه در دسترس باشه . این شعر و صدا رو برای شروع دومین سال زندگیم انتخاب کردم امیدوارم تو هم خوشت بیاد .

تمنای وصال

۹ مرداد ۸۸

9mordad

سارا در آئینه

میان خورشید های همیشه زیبایی تو لنگریست

خورشیدی که از سپیده دم همه ستارگان بی نیازم می کند

نگاهت شکست ستمگریست

نگاهی که عریانی روح مرا از مهر جامه ای کرد

بدان سان که کنونم شب بی روزنِ هرگز ،چنان نَماید که کنایتی غمز آلود بوده است

و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگریست

آنک،چشمانی که خمیر مایه ی مهر است

وینک مهر تو ،نبرد افزاری تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم

آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم ،

به جز عظیمت نابهنگامم گزیری نبود.چنین انگاشته بودم

میان آفتاب های همیشه زیبایی تو لنگریست

نگاهت شکست ستمگریست

و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگریست

.

.

.

پی نوشت :

مدتهاست که شاملو می خونم و واقعا هرگز پیش نیومده که حس تکرار بیاد سراغم یا از خوندن نوشته هاش پژمرده شم . تصور می کنم آیدا باید فرد با لیاقتی باشه که اینطور شاملو رو به نوشتن وادار می کنه و برای خودم افسوس می خورم که توانایی این رو ندارم که اونطور که شایسته ست از تو بخاطر محبت هات تشکر کنم سارا .

خدایا شکرت

خدایا شکرت

به داده هات و نداده هات شکر

Plz hellp me

برای عزیزانی که رفتند

من از کجا می ایم؟

به مادرم گفتم دیگر تمام شد

گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم میکنم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران ایه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آنرا

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خواب میداند

be-yade-to-ke-nisti

پ ن :

این شعر و این لحظه ای که دارم میگذرونم برای دوستی عزیزیه که خیلی وقته از پیش ما رفته و براش راه برگشتی نیست تا ببینه زندگی ارزششو نداشت که خودتو براش بکشی  .

Blood diamond

blood-diamond3

پ ن:

۱/ عالی بود