خاطرات یک مغ ۲

انسان تنها موجودی طبیعت است که از مرگ خود آگاه است . به این دلیل و فقط به همین دلیل، احترام عمیقی برای نوع بشر قائلم، و مطمئنم آینده اش بسیار بهتر از اکنونش خواهد بود .

مردم، با اینکه میدانند روزهاشان محدود است و همه چیز درست در زمانی که هیچ انتظارش را ندارند ، به پایان میرسد، زندگی خود را به نبردی تبدیل میکنند که سزاوارموجودی با زندگی سرمدی است. به باور من، ترک کارهای مهم ، فرزندان ، تلاش برای نجات نام از فراموشی، و هر آنچه آدم ها بیهودگی میدانند ، والاترین تجلی شرافت انسان است .
.
.
.
خاطرات یک مغ – پائولو کوئیلو

خاطرات یک مغ ۱

یک رازآموز هرگز گام های راهنمایش را تقلید نمیکند، چون هر کدام شیوه متفاوتی برای دیدن زندگی ، رویاروئی با مشکلات، و پیروزی دارند . آموزش ، نشان دادن امکان است. آموختن ، برای خویش ممکن ساختن است.
.
.
.

خاطرات یک مغ – پائولو کوئیلو

آن هنگام که نفس هوا می شود

مسئولیت مرگ همچون یوغی سنگین بر گردنمان بود شاید زندگی و هویت بیمارانمان در دست ما نباشد، اما مرگ همیشه برنده است.  حتی اگر تو کامل باشی، دنیا کامل نیست . راز زندگی این است که بدانی ورق ها طوری جور میشوند که تو بازنده باشی، که دست تو یا نظر تو نادیده گرفته میشود، در حالی که هنوز برای پیروزی بیمارانت میجنگی .

هرگز نمی توانی به کمال برسی ، اما میتوانی نزدیک شدن به چیزی را که پیوسته برایش تلاش میکنی باور داشته باشی .

.

.

.

آن هنگام که نفس هوا می شود – پال کالانیتی

من او را دوست داشتم

چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد ؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت ؟

“حق اشتباه ” ترکیب بسیار کوچکی از واژه ها، بخش کوچکی از یک جمله، اما چه کسی این حق را به تو خواهد داد ؟ چه کسی جز خودت ؟

.

.

.

من او را دوست داشتم –  آنا گاوالدا

شناخت خویش

زندگی هر انسانی جاده یا گذرگاهی است که به نهانخانه وجودش منتهی میشود و همه تلاش و کوشش او نیز در این مسیر انجام میگیرد . هیچ انسانی هرگز به طور کامل خودش نبوده است . ولی هر کس سعی میکند تا خودش باشد – یکی ناشیانه ، دیگری عاقلانه ، و بالاخره هر کس از بهترین طریقی که میتواند . هر انسانی نشانه هائی از زمان تولدش را با خود دارد ، آثاری که از نخستین لحظه حیات تا آخرین روزهای عمر باقی می مانند ، از آنجمله پوست و لای و لجنی که او را در خود گرفته بودند . بعضی ها بدل به انسان نمیشوند و قورباقه و مارمولک  و مورچه باقی میمانند . برخی از کمر به بالا شبیه انسان و از آنجا به پائین همانند ماهی می شوند . هر کسی معرف نوعی قمار است که آفرینش در مورد خلقت او انجام داده است . همه مااز یک ریشه و مادریم : همه ما از یک در ، وارد جهان هستی میشویم . ولی هر یک از ما – با آزمایشها و نجربیات عمیق – میکوشیم تا سرنوشت خاص خودمان را شکل دهیم . میتوانیم یکدیگر را درک کنیم ولی هر یک از ما فقط میتواند خودش را بشناسد .

.

.

.

مقدمه کتاب دمیان – هرمان هسه

بیگانه – آلبر کامو

اما دادستان از بالای سر ما به صدا در آمد و گفت : بله آقایان هیات قضات توجه خواهند کرد و نتیجه خواهند گرفت که یک مرد بیگانه میتواند قهوه تعارف بکند، اما پسر در مقابل جسد کسی که به وی هستی بخشیده است، باید آن را رد کند .

وکیلم با لحنی قاطع گفت : این است ماهیت این محاکمه همه چیز حقیقی است و هیچ چیز حقیقی نیست !

.

.

بیگانه – آلبر کامو

هرمان هسه

سیذارتا به بودا گفت :

در تعالیمت سّر آنچه در لحظه روشنائی فکر از آن گذشتی یافت نمیشود، دانش چیزی نیست که از کسی به کس دیگر منتقل شود و رستگاری را نیز با تعالیم نمیتوان به دست آورد .

.

.

سیذارتا-هرمان هسه

ایزابل بروژ – کریستین بوین

خوشبختی، شاهینی است که بدون هیچ تلاشی در آسمان شناور است، هوا و سکوت آن را با خود میبرند، شوربختی نیز همراهش، درست پیش از شیرجه رفتن روی طعمه ای، به چنگ آوردین و دریدنش، آرام و تماشائی اوج میگیرد .

.

.

.

ایزابل بروژ – کریستین بوین

سمفونی مردگان – عباس معروفی

حالا جلوی چشم هاش روی موزائیک های سرد بیمارستان خوابیده بود . گفته بود : کاش آدم میتوانست با مرگ مبارزه کند.

گفتم چه جوری ؟

گفت جوری که نخواهد بمیرد . یک تقلای حسابی .

گفتم : ممکن نیست مرگ هم همیشه یک جور نیست . هر دفعه شکل تازه ای دارد .

.

.

.

سمفونی مردگان – عباس معروفی

جزء از کل – استیو تولتز

فکر میکنم تنها دلیلی اینکه دوستم دارد این است که در دسترسش هستم-جای غلط، زمان غلط . او به همان دلیلی عاشقم است که یک گرسنه رو به مرگ عاشق هر آب زیپویی که جلوش میگذارند –این وسط اصلا بحث دستپخت نیست ، بحث گرسنگی است . در این قیاس من نقش آب زیپو را بازی میکنم .

دوست دارم عاشقش باشم ولی نمیتوانم . خیلی خوشگل است خصوصا وقتی میترسد یا جا میخورد و برای همین هم همیشه میپرم جلوش ، ولی نمیتوانم خودم را وادار کنم دوستش داشته باشم . نمیدانم چرا . شاید به خاطر اینکه او اولین آدم غیر خویشاوند/ غیر پزشکی است که من را بدون لباس و آسیب پذیر دیده. یا شاید چون واقعا از بودن با من خوشحال است- چیزی درونم از اینکه نمیتوانم صرفا با بودنم کسی را خوشحال کنم حرص میخورد، چون بودنم به هیچ درد خودم نخورده .

جزء از کل – استیو تولتز