تمایل به تنهایی با تنهایی مطلق خیلی متفاوته. با دوری از محرک هایی که منو به زندگی ترغیب میکرد روز به روز احساس بد و بدتر بودن بهم دست میده . احساس خلاء در وجودم ، شیارهای بزرگ اما نامرئی در روحم، همراه با سختی این روزهای پر از تردیدم سخت ترین لحظه هارو برام به همراه داره . تمایل به اعترافی دردآور در وجودم هست، چیزی شبیه به ترس و فرار از واقعیت . دوست دارم تمام این ثانیه هارو که در گذر ذهنم در جریانه نابود کنم و نوئی نبودن رو تجربه کنم ، دوست داشتم نمیتونستم فکر کنم تا از بند خیال رهائی پیدا کنم خیالی که جز خودم هیچکس نمیتونه سهیمم باشه . دارم روزهائی شبیه به حماقت رو میگذرونم ، کمی که فکر میکنم میبینم دقیقا منظورم همین جمله ای هست که نوشته م چرا که اگه بخوام شکلی از حماقت ترسیم کنم هیچ چیز نسیبم نمیشه چرا که آدمی نه در واقعیت بلکه در خیال خودش انسان باهوشیه . میخوام تمام این لحظات رو با یه لحظه سادگی عوض کنم اما انگار سادگی دروغینی که در وجودم شکل گرفته توانائی این مبارزه رو نداره .
نه لباسی به تنم هست و نه کلاهی به سرم ، در روحم جز حماقت و دروغ هیچ نیست . نمیدونم . نه دوست دارم جایی برم و نه دوست دارم که بمونم . از آشفتگی ذهن بیزارم چون روزهای زندگیمو پر از تردید مسئله بودن یا نبودن میکنه . با این همه باز با تمام وجودم دوست دارم زندگی کنم .
چقدر سرسخت و کنه ماننده این لحظه های من . کاش هیچوقت خوابی در کار نبود تا صبح پرخیالی هم نباشه، کاش می تونستم بخوابم، یه خواب واقعی بدون تردید . کاش میتونستم بخوابم بدون کابوس، بدون انزوا طلبی و بدون دروغ . ای کاش می تونستم بخوابم .




