تقدیم به سارا

دوستش می دارم

چرا که می شناسمش،

به دو ستی و یگانگی.

- شهر

همه بیگانگی و عداوت است.-

هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم

تنهائی غم انگیزش را در می یابم.

اندوهش غروبی دلگیر است

در غربت و تنهایی.

همچنان که شادیش

طلوع همه آفتاب هاست

و صبحانه

و نان گرم،

و پنجره ئی

که صبحگا هان

به هوای پاک

گشوده می شود،

وطراوت شمعدانی ها

در پاشویه حوض.

***

چشمه ئی،

پروانه ئی، وگلی کوچک

از شادی

سر شارش می کند

و یاس معصو مانه

از اندوهی

گران بارش:

این که بامداد او، دیری است

تا شعری نسروده است.

***

با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو میرود

***

و در این هنگام

دخترکی خردسال را ماند

که عروسک محبوبش را

تنگ در آغوش گرفته باشد.

اگر بگویم که سعادت

حادثه ئی است بر اساس اشتباهی؛

اندوه سرا پایش رادر بر می گیرد

چنان چون دریاچه ئی

که سنگی را

ونیروانا

که بودا را.

***

چرا که سعادت را.

جز در قلمرو عشق باز نشناخته است

عشقی که

به جز تفاهمی آشکار

نیست.

بر چهره زندگانی من

که بر آن

هر شیار

از اندوهی جانکاه حکایتی می کند

لبخند آمرزشی است.

نخست

دیر زمانی در او نگریستم

چندان که،چون نظری از وی باز گرفتم

درپیرامون من

همه چیزی

به هیات او در آمده بود.

آنگاه دانستم که مرادیگر

از او گزیر نیست

پ ن :امروز روز خیلی خوبی بود . حالا درک میکنم که چرا با همه حرف هایی که شنیدم باز آروم موندمو جای اینکه عصبی بشم احساس آرامش میکردم .
نمیدونم چطور باید بازگو کنم، فقط امیدوارم شعر درست خونده بشه .
تا یادم نرفته باید بگم از اینکه جریان زندگی طوری پیش رفت که تو تو زندگیمی خدارو شکر میکنم سارا جان .

فال حافظ

دردم از یار است و درمان نیز هم             دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن          یار ما این دارد و آن نیز هم

یاد باد آن کو به قصد خون ما                  عهد را بشکست و پیمان نیز هم

دوستان در پرده می‌گویم سخن                گفته خواهد شد به دستان نیز هم

چون سر آمد دولت شب‌های وصل         بگذرد ایام هجران نیز هم

هر دو عالم یک فروغ روی اوست         گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان                 بلکه بر گردون گردان نیز هم

عاشق از قاضی نترسد می بیار            بلکه از یرغوی دیوان نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است         و آصف ملک سلیمان نیز هم

سبب

مرا
تو
بی سببی
نیستی
به راستی
صلت کدام قصیده ای
ای غزل؟

ستاره باران ِ‌کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!
پس ِ پشت ِ‌مردمکان ات
فریاد کدام زندانی ست
که آزادی را
به لبان برآماسیده
گل سرخی پرتاب می کند؟
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست.
نگاه از صدای تو ایمن می شود
چه مومنانه نام مرا آواز میکنی!
و دل ات
کبوتر ِ آشتی ست،
درخون تپیده
به بام ِ‌تلخ.
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز میکنی!

فریادی و دیگر هیچ

فریادی و دیگر هیچ.

چرا که امید آنچنان توانا نیست

که پا بر سر یاس بتواند نهاد.

بر بستر سبزه ها خفته ایم

با یقین سنگ

بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم

و با امیدی بی شکست

از بستر سبزه ها

با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم

اما یاس آنچنان تواناست

که بسترها و سنگ،زمزمه ای بیش نیست.

فریادی

ودیگر

هیچ!

“شاملو”

سکوت

سکوت آب

می تواند

خشکی باشد وفریاد عطش؛

سکوت گندم

می تواند

گرسنگی باشد وغریو پیروزمندانه ی قحط؛

همچنان که سکوت آفتاب

ظلمات است

اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست؛

غریو را

تصویرکن !

تولدت مبارک

peanuts

تولدت مبارک

Keep ouT

چشمان پدرم اشک‌ها را نشناختند
چرا که جهان را هرگز،
با تصور آفتاب
تصور نکرده بودند.
می‌گفت “عاری”‌ و
خود نمی‌دانست.

فرزندان گفتند “نع“!
دیری به انتظار نشستند
از آسمان سرودی نیامد
غلاده‌هاشان
بی‌گفتار
ترانه‌یی آغاز کرد
و تاریخ
توالی فاجعه شد.”‌

header

زنده است باد

d2

گفتی که:
«باد، مُرده‌ست!
از جای برنکنده یکی سقفِ راز پوش
بر آسیابِ خون،
نشکسته در به قلعه بی‌داد،
بر خاک نفکنیده یکی کاخ
باژگون.
مُرده‌ست باد!»

گفتی:
«بر تیزه‌های کوه
با پیکرش، فرو شده در خون،
افسرده است باد!»

تو بارها و بارها
با زنده‌گی‌ت
شرم‌ساری
از مرده‌گان کشیده‌ای.
(این را، من
همچون تبی
دُرُست
همچون تبی که خون به رگ‌ام خشک می‌کند
احساس کرده‌ام.)

وقتی که بی‌امید و پریشان
گفتی:
«مُرده‌ست باد!
بر تیزه‌های کوه
با پیکر کشیده به خون‌اش
افسرده است باد!»

آنان که سهم‌شان را از باد
با دوستاق‌بان معاوضه کردند
در دخمه‌های تسمه و زرداب،
گفتند در جواب تو، با کبرِ دردِشان:
«زنده است باد!
تازَنده است باد!
توفانِ آخرین را
در کارگاهِ فکرتِ رعدْاندیش
ترمیم می‌کند،
کبرِ کثیفِ کوهِ غلط را
بر خاک افکنیدن
تعلیم می‌کند.»(آنان
ایمان‌شان
ملاطی
از خون و پاره‌سنگ و عقاب است.)

گفتند:
«باد زنده است،
بیدارِ کارِ خویش
هشیارِ کارِ خویش!»

گفتی:
«نه! مُرده
باد!
زخمی عظیم مُهلک
از کوه خورده
باد!»

تو بارها و بارها
با زنده‌گی‌ت شرم‌ساری
از مُردگان کشیده‌ای،
این را من
همچون تبی که خون به رگ‌ام خشک می‌کند
احساس کرده‌ام.

“شاملو”

به یاد سینا غلامی و یوسف رضایی

25owfic

در نیست

راه نیست

شب نیست

ماه نیست

نه روز و نه آفتاب

ما بیرون زمان ایستاده ایم

با دشنه تلخی در گرده هایمان

هیچکس با هیچکس سخن نمی گوید

که خاموشی به هزار زبان در سخن است

در مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای

و نوبت خود را انتظار می کشیم

بی هیچ خنده ای

من خدا هستم

من خدا هستم. امروز من همه مشکلاتت را اداره میکنم . لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم. اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اداره کردن آن نیستی برای رفع کردن آن تلاش نکن . آنرا در صندوق ( چیزی برای خدا تا انجام دهد ) بگذار . همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتی که مطلبی را در صندوق من گذاشتی ، همواره با اضطراب دنبال (پیگیری) نکن . در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی که الان در زندگی ات وجود دارد تمرکز کن . ناامید نشو ، توی دنیا مردمی هستند که رانندگی برای آنها یک امتیاز بزرگ است. شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی : به مردی فکر کن که سالهاست بیکار است و شغلی ندارد

ممکنه غصه زودگذر بودن تعطیلات آخر هفته را بخوری : به زنی فکر کن که با تنگدستی وحشتناکی روزی دوازده ساعت ، هفت روز هفته را کار میکند تا فقط شکم فرزندانش را سیر کند
وقتی که روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یاس میشوی : به انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده
وقتی ماشینت خراب میشود و تو مجبوری برای یافتن کمک مایلها پیاده بروی : به معلولی فکر کن که دوست دارد یکبار فرصت راه رفتن داشته باشد

ممکنه احساس بیهودگی کنی و فکر کنی که اصلا برای چی زندگی میکنی و بپرسی هدف من چیه ؟ شکر گذار باش . در اینجا کسانی هستند که عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافی برای زندگی کردن نداشتند

وقتی متوجه موهات که تازه خاکستری شده در آینه میشی : به بیمار سرطانی فکر کن که آرزو دارد کاش مویی داشت تا به آن رسیدگی کند .