دیریست عابری نگذشته ست ازین کنار

دیریست عابری نگذشته ست ازین کنار

کز شمع او بتابد نوری ز روزن ام .

فکرم به جست و جوی سحر راه می کشد

اما سحر کجا!

در خلوتی  که هست؛

نه شاخه ای زجنبش مرغی خورد تکان

نه باد روی بام و دری آه می کشد.

حتی نمی کند سگی از دور شیونی

حتی نمی کند خسی از باد جنبشی

غول سکوت می گزدم با فغان خویش

ومن درانتظار

که خواند خروس صبح!

کشتی به شن نشسته به دریای شب مرا

وز بندر نجات

چراغ امید صبح

سوسو نمی زند .

احمد شاملو

دل خوش

دل خوشی

جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید

.

پ ن :  حسین پناهی

بقا

ده دقیقه سکوت به احترام دوستان و نیاکانم

غژ و غژ گهواره های کهنه و جرینگ جرینگ زنگوله ها

برای مادری خسته

هر چقدر ذهنمو ورق میزنم خاطره ای ازش بیاد ندارم جز تصاویر گنگی که تو خاطرم میاد . با لباس هائی رنگارنگ و چهره ای چروکیده . انگار از قدیم همینطور پیر و خسته بوده . انگار این منم که سنم بالا رفته و اون همیشه همینطور پیر بوده . دوست دارم سرم رو به دیوار بکوبم تا خاطراتش به ذهنم برگرده و تصاویر واقعی تر بشن .

غروب خورشید امروز ۳۹ روز رو پشت سر میزارم از مرگ مادر بزرگم . به شدت در قلبم احساس ناراحتی میکنم و روزهای سخت زندگی این زن واقعا آزارم میده . وقتی میبینم چطور در تنهائی به سر میبرد و چطور تو تمام دوران زندگی ش در سختی بود شگفت زده میشم . دوستی تعبیر کرده که اونها به همون روش زندگی عادت کرده بودن اما پس چه چیزی شادی و راحتی آدمهای اونور دنیارو با سختی اینور دنیا تفکیک میکنه . اگه بهشت و جهنمی نباشه چی ؟! شاید اونقدر که برای من روش زندگی ش غیر قابل قبوله برای مادرم اینطور نبوده باشه . اون چیزی که قدیمی هارو از آدمای الان تفکیک میکنه ادب و رفتار خوبشونه و این زن واقعا در رفتارش بی مانند بود .

براش آرزوی آمرزش و آرامش دارم

مادر عزیزم واقعا دوستت دارم و در فقدان نبودنت بسیار غمگینم .

مرسانا

۱۳۹۳/۱۰/۰۶

.

.

.

مرسانا

THE WAY BACK

THE

WAY

BACK

.

.

.

Burkhard Dallwitz – The Way Back -2011


گندم

دلم گرفته است

دلم گرفته است … دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم!

چراغ های رابطه تاریکند! چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد…

پرواز را به خاطر بسپار! پرنده مردنی ست !

دلهره

نگرانم

خسته م

و دلهره دارم .

سیگارى نیفروخته

ممکن است امشب بمیرد
با سوخته‏‌گى سینه‏‌ى کُتش از آتش گلوله‏‌یى.
هم امشب
به سوى مرگ رفت
با گام‏‌هاى خویش.

پرسید: – سیگار دارى؟
گفتم: – بله.
– کبریت؟
گفتم: – نه
شاید گلوله
روشنش کند.

سیگار را گرفت و
گذشت…

شاید الآن دراز به دراز افتاده باشد
سیگارى نیفروخته بر لب و
زخمى بر سینه…
رفت.
نشانه‌‏ى تکثیر
و تمام.

.

.

.

اثری از‫: احمد شاملو, ناظم حکمت