میخواهم به جایی دور خیره شوم
میخواهم سیگاری بگیرانم
میخواهم یکلحظه به این لحظه بیندیشم …!
- آیا میان آن همه اتفاق
من از سرِ اتفاق زندهام هنوز!؟
زمین می چرخد و من سرم گیج می رود
میخواهم به جایی دور خیره شوم
میخواهم سیگاری بگیرانم
میخواهم یکلحظه به این لحظه بیندیشم …!
- آیا میان آن همه اتفاق
من از سرِ اتفاق زندهام هنوز!؟
بی آن که دیده بیند ،
در باغ
احساس می توان کرد
در طرح پیچ پیچ مخالفسرای باد
یأس موقرانه برگی که
بی شتاب
برخاک می نشیند.
بر شیشه های پنجره
آشوب شبنم است .
ره بر نگاه نیست
تا با درون در آئی و در خویش بنگری .
با آفتاب و آتش
دیگر
گرمی و نور نیست ،
تا هیمه خاک سرد بکاوی
در
رؤیای اخگری
این
فصل دیگری ست
که سرمایش
از درون
درک صریح زیبایی را
پیچیده می کند .
یادش به خیر پائیز
با آن
توفان رنگ و رنگ
که بر پا
در دیده می کند !
هم برقرار منقل ارزیز آفتاب
خاموش نیست کوره
چو دیسال :
خاموش
خودم
منم!
مطلب از این قراراست :
چیزی فسرده است و نمی سوزد
امسال
در سینه
در تنم!
“شاملو”
تمایل به تنهایی با تنهایی مطلق خیلی متفاوته. با دوری از محرک هایی که منو به زندگی ترغیب میکرد روز به روز احساس بد و بدتر بودن بهم دست میده . احساس خلاء در وجودم ، شیارهای بزرگ اما نامرئی در روحم، همراه با سختی این روزهای پر از تردیدم سخت ترین لحظه هارو برام به همراه داره . تمایل به اعترافی دردآور در وجودم هست، چیزی شبیه به ترس و فرار از واقعیت . دوست دارم تمام این ثانیه هارو که در گذر ذهنم در جریانه نابود کنم و نوئی نبودن رو تجربه کنم ، دوست داشتم نمیتونستم فکر کنم تا از بند خیال رهائی پیدا کنم خیالی که جز خودم هیچکس نمیتونه سهیمم باشه . دارم روزهائی شبیه به حماقت رو میگذرونم ، کمی که فکر میکنم میبینم دقیقا منظورم همین جمله ای هست که نوشته م چرا که اگه بخوام شکلی از حماقت ترسیم کنم هیچ چیز نسیبم نمیشه چرا که آدمی نه در واقعیت بلکه در خیال خودش انسان باهوشیه . میخوام تمام این لحظات رو با یه لحظه سادگی عوض کنم اما انگار سادگی دروغینی که در وجودم شکل گرفته توانائی این مبارزه رو نداره .
نه لباسی به تنم هست و نه کلاهی به سرم ، در روحم جز حماقت و دروغ هیچ نیست . نمیدونم . نه دوست دارم جایی برم و نه دوست دارم که بمونم . از آشفتگی ذهن بیزارم چون روزهای زندگیمو پر از تردید مسئله بودن یا نبودن میکنه . با این همه باز با تمام وجودم دوست دارم زندگی کنم .
چقدر سرسخت و کنه ماننده این لحظه های من . کاش هیچوقت خوابی در کار نبود تا صبح پرخیالی هم نباشه، کاش می تونستم بخوابم، یه خواب واقعی بدون تردید . کاش میتونستم بخوابم بدون کابوس، بدون انزوا طلبی و بدون دروغ . ای کاش می تونستم بخوابم .
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
.
.
.
پی نوشت :
۱٫ خدا تو رو بیامرزه قیصر امین پور
۲٫ برای برادرم مهدی که نمیدونم با چه نامی صداش کنم
۳٫ …
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تارکی
واز نهایب شب حرف می زنم
.
.
.
اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیار
ویک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم .
مرد زود به تخت خواب می رود، اما خوابش نمی برد. غلت می زند.ملحفه ها را می اندازد. سیگاری روشن می کند. کمی مطالعه می کند. دوباره چراغ را خاموش می کند. اما باز نمی تواند بخوابد. ساعت سه صبح بلند می شود. در ِ خانه ی دوست و همسایه اش را می زند، پیش او درد دل می کند و به او می گوید که خوابش نمی برد. از او راهنمایی می خواهد. دوستش پیشنهاد می کند که قدمی بزند. شاید خسته شود.بعد باید جوشانده ی برگ زیرفون بنوشد و چراغ را خاموش کند. همه ی این کارها را می کند اما باز خوابش نمی برد. بلند می شود این بار به سراغ پزشک می رود. پزشک هم طبق معمول حرف هایی می زند و مرد باز هم نمی تواند بخوابد. ساعت شش ِ صبح تپانچه ای را پر می کند و مغزش را متلاشی می کند. مَرد مُرده است اما هنوز خوابش نمی برد. بی خوابی خیلی بد پیله می کند .
ویرخیلیو پینی یرا /برگردان اسدالله امرایی